سيد محمد باقر برقعى
3805
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اسرار نهان در ديار بىنشانى آشيان داريم ما * خويش را پنهان ز چشم اين و آن داريم ما هيچ دانى مهر خاموشى چرا بر لب زديم * در درون سينه اسرارى نهان داريم ما راه بر گنج سعادت ما به همّت به بردهايم * تا نپندارى كه آن را رايگان داريم ما خون دل از جور نادان مىخورد دانا بلى * عقدهها در سينه از اين داستان داريم ما لحظهاى غافل شدن ، عمرى پشيمان گشتن است * اين حقيقت را هميشه بر زبان داريم ما پنبهء غفلت بود در گوش ما ، موى سپيد * ماجراى اين سيهروزى از آن داريم ما گمرهان را رهبرى كرديم « واجد » بىدريغ * شعله بر جان چون چراغ كاروان داريم ما ره سعادت كسى به درك فضيلت رسد در انجمن ما * كه گوش دل بدهد بىدريغ بر سخن ما به فيض دانش و دين مىرسد هرآنكه بجويد * ره سعادت خود را ز شيوهء كهن ما ز من بگوى به آن كس كه پايبند وفا نيست * كه هست عهد شكستن گناه در سنن ما در آن ديار كه ما قدر يكدگر نشناسيم * رواست آنكه شود پيرهن به تن كفن ما از آنكه فرض بود خدمت وطن به حقيقت * شعار دين مبين است خدمت وطن ما به طوف كعبهء آمال مىشديم به شادى * نبود اهرمن نفس اگر كه راهزن ما به اتّحاد توان ديد روى شاهد مقصود * به گوش جان بنيوش اى رفيق اين سخن ما شكست بالوپر ما ز سنگ تفرقه ، « واجد » * فسرده كى شود از اشك ، آتش سخن ما مرغ گرفتار جاى اشك از مژه خوناب جگر مىريزم * ديده درياست كه پيوسته گهر مىريزم هيچ حاصل نشد از مزرعهء عمر مرا * سالها خاك از اين دست به سر مىريزم دل چنان غنچه خاموش خورد خون جگر * مرغ در بند گرفتارم و پر مىريزم كورسويى زند اين شمع به تاريكيها * اشك حسرت همهشب تا به سحر مىريزم دل در اين عرصه به جان تافت ولى هيچ نيافت * حيرت افزود كه اشكى ز بصر مىريزم زاهد از طاعت خود مست و من از بادهء ناب * زين دغل طرح خلاصى و خطر مىريزم « واجد » اين نغز عزل زينت ديوان گردد * آرى از كلك هنر طرفه شكر مىريزم